تبليغاتX
بشنو از این خموش
به نام خدا

 

من از سر خط شروع کردم... گمان میکردم ته خط آنجاست که نقطه اش را من بگذارم!

دست سنگین جبر نقطه ای بر خطم انداخت! ناگزیر صفحه را ورق زدم...........................

با من همراه شو در آغاز یک پایان:

                                               نی پرستی دیگر 

 

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش                            بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

تا بعد.... http://nyparast.blogspot.com

 

 

+ نوشته شده توسط نی پرست در پنجشنبه 10 خرداد1386 و ساعت 13:16 |
به نام خدا

 

سلام رفقا

این بار قرعه کوچ اجباری به نام من افتاد.... بعد از اینکه این وبلاگ به تدریج در بیشتر نقاط فیلتر شد و هرروز به تعداد این نقاط افزوده میشود٬ ظاهرا" چاره ای جز کوچ اجباری نمی ماند..............

احساس عجیبیه... اینکه کوچانده شوی...! از حریم خصوصی و دوستانه ات رانده شوی...!

شاید کوچ به سرزمینی دیگر بسیار راحت تر از این باشد... آنزمان حداقل می دانی علیرغم همه مشکلات به فضای متفاوتی می روی صرف نظر از بهتر یا بدتر بودنش! و شاید بتوانی خودت را به بهتر بودنش امیدوار کنی... با امید کوچ کنی...! گرچه امیدی عبث باشد... که انسان به امید زنده است!

اما اینجا به وبلاگ دیگری در همین فضا کوچ میکنی و دلهره کوچی دیگر همواره با توست...............

قصد انتقاد یا اعتراض به هیچ جماعتی را ندارم که می دانم : از ماست که بر ماست!

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود                وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر                       آری شود ولیک به خون جگر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب                           یارب مباد آنکه گدا معتبر شود......

 

آنچه امید می دهد در سیاهی این آشفته بازار٬ احساس ناب قریبی است که در این قاب کوچک در میان شما یافته ام! 

در حال اسباب کشی به قاب دیگری هستم! آدرس وبلاگ جدید را متعاقبا" برای شما خواهم فرستاد..........................

ایام به کام

پاینده ایران

نی پرست

مطلب مرتبط: انکار بودن یا انکار نبودن

+ نوشته شده توسط نی پرست در سه شنبه 1 خرداد1386 و ساعت 21:29 |
به نام خدا

 

گاهی وقت ها فکر میکنم شیعیان ایران بیش از آنکه شیعه علی (ع) باشند شیعه عمری هستند!

انگار از همان زمان که عمر با خون و خونریزی و ... اسلام را برای فرهنگ ایرانیان صلح طلب به ارمغان آورد ٬ خشت اول را چنان پایه گذاری کرد که بعدها هیچ کس نتوانست از انحراف این دیوار جلوگیری کند مگر آنها که خشت اول اعتقاداتشان را خودشان پایه گذاری کردند و با صرف زمان و تعمق توانستند دیوار خود را تفکیک کنند....

جالب آنست که هرچه ادعای شخصی در اعتقاد و باور مذهب شیعه بیشتر می شود به طرز فاحشی رفتارش نیز به آنچه از عمر گفته اند شبیه تر است... که اگر واقعا" اعتقاد درست و محکمی بود هرگز ادعایی لازم نبود!

علی (ع) در زمان گسترش اسلام در محکمه ای حاضر می شد که قاضی اش یهودی بود!

در تقسیم بیت المال و رفاه اجتماعی٬ عدالت برای همه بود صرف نظر از اعتقاد و دینی که به آن پایبند بودند یا نبودند.........

خیلی چیزهایی که امروز بیشتر شبیه خوش خیالی یا همان آرمانگراییست (در مورد خصوصیات یک انسان) را از او به عنوان یک انسان و بعد حاکم گفته اند و نوشته اند و مانده است...

نژاد پرستی دینی ٬ ظلم و جبر و خون٬ تهمت ٬ دسته بندی عوام و خواص٬ بالا نشینی و خود بزرگ پنداری...  اینها در آنکه ادعای رهروی علی (ع) را داشته باشد جایی ندارد...

داشتم می گفتم.... شیعه علی یا شیعه عمر...؟

 

*( گابريل گارسيا ماركز:آدمي فقط در يك صورت حق دارد به ديگري از بالا نگاه كند:و آن هنگاميست كه بخواهد دست ديگري كه بر زمين افتاده بگيرد تا اورا بلند كند! )

 

+ نوشته شده توسط نی پرست در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386 و ساعت 13:49 |
به نام خدا

 

گاهی انگار سوزن گرامافون ناخودآگاهم ٬ روی یه شعری یا تصنیفی یا آهنگی گیر میکنه!time

اونوقته که وقت و بی وقت به شکل سوت یا زمزمه یا یه کمی بلندتر از زمزمه یا حتی یه پست تو وبلاگ نمود پیدا میکنه!

این بار هم سوزنم روی این تصنیف گیر کرده که شاید دلیلش آب و هوای این روزهای تهران باشه :

می و میخانه مست و می کشان مست             زمین مست و زمان مست٬ آسمان مست

نسیم از   حلقه   زلف    تو      بگذشت               چمن شد مست و باغ و باغبان مست

تا زدم یک جرعه می از  چشم  مستت                تا گرفتم   جام   مدهوشی   ز  دستت

شد زمین مست٬ آسمان مست      بلبلان نغمه خوان مست       باغ مست و باغبان مست

 

+ نوشته شده توسط نی پرست در دوشنبه 24 اردیبهشت1386 و ساعت 19:11 |
به نام خدا

 

سلام رفقا

بعد از ۱۰ روزی غیبت به دلیل مشکلات مختلف از جمله فیلترینگ و... امروز بالاخره تونستم دوباره شروع کنم!

و در یک اقدام انتحاری(!) پس از چند روز وقفه عنوان وبلاگ را به " بشنو از این خموش " تغییر دادم!

هیچ خلاقیتی در ساخت این عنوان نداشته ام و "بشنو از این خموش" نام مجموعه نوشته های شعر گونه "شری راجنیش" هست که به زبان فارسی هم ترجمه شده!

از رفقای گرامی تقاضا میکنم این عنوان رو در پیوندها جایگزین عنوان قبلی کنند...

شاید دلیل این تغییر این باشد که امروز بعد از گذشت چند ماهی از تولد این وبلاگ احساس می کنم این عنوان هم خوانی بیشتری با دیدگاه و نوشته ها و حتی شخصیت نویسنده در این زمان و مکان دارد! البته شاید بشنو از این چموش گویا تر باشد! اما سعی شد کلاس کار نویسنده به هم نخورد!!!

همچنین از لحاظ اعتقادی و کلمه نیز عنوان جدید می تواند وسعت بیشتری داشته باشد...

"در زندگی هر چیز گذراست 

و بر این گذرا ایرادی نیست.

در واقع٬ چون زندگی گذراست

سرشار از هیجان٬

و آکنده از وجد است.

اگر مستمر و دائم شد٬

آنگاه مرگ آن فرا می رسد."

(شری راجنیش)

پس از این به بعد........... بشنو از این خموش!

+ نوشته شده توسط نی پرست در شنبه 22 اردیبهشت1386 و ساعت 0:11 |
به نام خدا

 

وقتی فکر میکنم... وقتی یه نگاهی به تمام دوستی هایی که تا امروز داشتم می اندازم می بینم که بدون شک درصد زیادی از دوستان و دوستی های پایدارم تا به امروز متعلق به معلم هایم هست! حالا معلم٬ مدرس٬ دبیر٬ استاد... فرقی نمیکنه! حتی حافظ ٬ سعدی ٬ مولانا و پروین اعتصامی هم در گروه همین دوستانند! منتها شاخه غیر هم عصر!

"من ستایشگر معلمی هستم که به من اندیشیدن را بیاموزد نه اندیشه ها را"

                 (استاد مرتضی مطهری)

 

+ نوشته شده توسط نی پرست در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 و ساعت 22:38 |
به نام خدا

 

احساس میکنم این روزها کلماتم در باتلاقی از انکار فلسفه ای انکاری معلق شده! 

گوشی را که میگذارم تک تک کلماتش در گوشم می پیچد و در مغزم همهمه ای به پا میکند و مغز پاشنه اش را چند باری روی ته مانده احساس منجمدم می چرخاند...

Mask

بچسب به زندگیت... به خاطر کی؟ به خاطر چی؟... بهانه دست کسی نده... تو که مشکلی نداری... دیگه چی می خوای...؟  هنوز جوونی و کله ات داغه... فلانی و فلانی و... رو یادته؟ چه آدمهای تکی بودن.......! فلانی و فلانی و..... رو یادته؟ چه آدمهای کودن بیسواد ترسویی بودن......

دستانم یخ می زند... یادم می آید... هرچه را که دیده ام و آنچه را شنیده ام... حتی جمله های کتاب قلعه حیوانات را... حتی صحنه های مستند راز بقا را..

مصرعی از خطوط در هم افکارم میگذرد: هوشیاری بیار! اینجا کسی هشیار نیست!

نمی دانم خوابم یا بیدار٬ شاید باورم نمیشود خواب یا بیداری را... نمیدانم! نمیدانم!

اینجا برخورد یا تلاقی اندیشه معنا نمی دهد... حمل سپر فقط به هنگام حمله قانونیست! قانون گفتنی و شنیدی!

اینجا سپر در هر پوششی یعنی شیپور جنگ!

اگر در همه جا بودن یا نبودن مساله باشد٬ در این نقطه که من ایستاده ام ٬ مساله انکار بودن یا انکار نبودن است!

زندگی و اندیشه و فرهنگی که محصولاتش معجون یا مجنونی مثل من باشد در بستری از انکار است... انکار٬ انکار٬ باز هم انکار...

ما حتی مرگ را هم انکار میکنیم و زندگی را هم!

بچسب به زندگی! زندگی ای که هم تو او را و هم او تو را انکار میکند!

 

Maskاینجا همه چیز٬ حتی چسبیدن در فرد معنا میشود! جمع فقط سرعتت را میگیرد!

سعی کردم معنای چسب را با نگاهی به اطراف حلاجی کنم: اگر نری ماده ای بیاب! و اگر ماده ای نری! اگر نه به آسمان نگاه نکن! چپ و راستت را هم! بی خطر و نا محسوس رد شو! ....و......

 

درس و پژوهش این روزها تبصره ایست خوشایند!

 

خوب که نگاه میکنم دو راه می ماند: یا تو انکار را ببلع یا انکار تورا !

 

مطالب مرتبط: چه دشوار است!

 

+ نوشته شده توسط نی پرست در شنبه 8 اردیبهشت1386 و ساعت 23:37 |
به نام خدا

 

(تهران - اردیبهشت ۸۶)

از روی پیشخوان روزنامه فروشی٬ مجله ای بر داشت.

یکی فریاد زد: اومدن! اومدن!

...دخترک با تمام توان می دوید و سربازکی هم با تمام کفشهایی که به پایش کرده بودند تعقیبش می کرد... باتومش را مانند یک چوپان حرفه ای در هوا می چرخاند... لهجه عجیب و غریب و کلمات ناشناس سربازک لحظه به لحظه به او نزدیکتر می شد...

فریاد می زد و کمک می خواست و فقط می دوید...

در پیچ کوچه اتومبیلی ترمز کرد: هی! زود باش! بپر بالا!

راننده پایش را روی گاز گذاشت و آنقدر نگه داشت تا حتی سایه سربازک هم محو شد...

دخترک نفس نفس می زد! غرق عرق بود! لبانش به سفیدی می زد با چشمانی که می خواست از حدقه بیرون بزند... سرد سرد...

چشمانش را بسته بود٬ راحت تر نفس میکشید... آرامتر می شد...

پس از مدتی کلمات و صدای مهربان راننده سکوت را شکست: آخه خوشگل خانوم! حیف تو نیست..................

چند لحظه بعد غروب در خیابان شاهد دخترکی بود که خودش را از ماشینی به بیرون پرت کرد...

پاهایش به سختی سنگینی قامت نحیفش را تحمل میکرد... پیاده و پر درد به پله های خانه رسید... کلید انداخت٬ در را باز کرد... نفس راحتی کشید و خودش را به داخل پرت کرد...

به یکباره نهیب مردانه ای بر پیکرش فرو ریخت: معلومه تا این وقت شب کدوم گوری بودی؟

 

مطالب مرتبط: مردان بی غیرت سرزمین من!

 

+ نوشته شده توسط نی پرست در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 و ساعت 16:42 |
به نام خدا

 

(۳-۴ سالی میشه سعی کردم دور  باشم... دور بشم... نباشم... الکی باشم!  دیگه نمی تونم! دارم خفه می شم!

کلماتم آشفته و از سر احساس خفگیست! بعدا" که مغزم به کار افتاد از پدیده های تکراری این روزها  با زبان منطقی تری خواهم گفت!)

ای به ظاهر مرد سرزمین من:

از مرگ می ترسی؟ از بند می ترسی؟ چرا ؟ می ترسی شغلت رو که با هزار خفت و خواری بهش رسیدی از دست بدی؟ یا شاید هم با بدبختی وارد دانشگاه شدی و.....؟؟؟

  می ترسی به شخصیتت توهین بشه؟ می ترسی حیثیتت لگد مال بشه؟ یعنی تا حالا نشده؟؟؟

 امروز حیثیت و غرور لگد مال زن ایرانی را باید از زیر ناخن های کسانی بیرون کشید که در نگاهشان حسرت و شهوت سرکوب شده نمایان است... (مراجعه شود به:محرومیت و بهداشت روانی)

 

          

(اگر عکس باز نشد کلیک کنید)

کاش کسی در میان شما جرائت داشت کلام خدا رو فریاد بزنه:

                            لا اکراه فی الدین

غیرتمندان سرزمین من را امروز باید در گلزارهای شهدا جستجو کرد...

تلخ است ولی باید باور کرد غیرت این سده تمام شده... باید به امید نسلهای بعدی بود تا شاید بتوانند "نهروانیان" را از انسان های معتقد و پایبند به اصول اخلاقی تشخیص بدهند! و جرائت "سخن" داشته باشند!

تماشا کن..... می دانم! این کار را خوب بلدی!

عادت کرده ایم............... در کدام کتاب می توان یافت که امامی به جبر چادری بر سر زنی کرده باشد...؟؟؟ که اگر اینکار پاداش اخروی داشت آنها از همه سبقت می گرفتند....

 

اللهم عجل لولیک الفرج........................ همین!

بیشتر بدانیم:  نعل وارونه، حنای بی رنگ (مسعود بهنود)

+ نوشته شده توسط نی پرست در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 و ساعت 14:15 |
به نام خدا

 

نمیدونم چه خبره... گاهی دیدی وقتی آسمون و ابرها یه رنگی یه شکلی می شن و آدم وقتی سرش رو میگیره بالا و آسمون و ابرها رو یه جوره دیگه که متفاوته با روزای قبل می بینه٬ دلش می لرزه...؟؟ انگار منتظر یه اتفاقه! انگار می ترسه! دلهره داره! انگار می خواد به یه جایی که نمیدونه کجا پناه ببره! انگار....... نمیدونم! می خوام بیشتر بگم چه جوریا ولی انگار نمیشه... فقط باید حس کرده باشی!

                                          

شاید بعدش فقط یه کم بارون بیاد! شاید یه کمی باد تند! شاید رعد و برقی هم باشه! شایدهم هیچی... یه خورده بعد ابرهای دلهره آور آروم آروم رد بشن و دوباره همه چی مثل قبل...

...چند روزی واسه من اینجوری میگذره... منتها همه چی درونمه!

بعضی لحظه ها حس می کنم خالیه خالی ام! احساس میکنم نفسم میره توی یه مجسمه تو خالی و بر میگرده... حتی انگار صدای نفسم رو که از دیواره ها منعکس می شه می شنوم...

هی از خودم می پرسم: چه خبره؟ چی شده؟ چیزی می خواد بشه؟ منتظر اتفاقی هستی...؟  انگار یکی از توی مجسمه خالی میگه: هیس! آروم...! صبر کن... داری نزدیک می شی... نزدیک تر٬ نزدیک تر...

نمیدونم چی داره پیش میاد یا اومده و من بی خبرم... هرچی دنبال دلیل میگردم پیداش نمیکنم... حتی نمیدونم دقیقا" از کی و چه جوری شروع شد ولی حس میکنم پیش رفتش تو این چند روز اخیر خیلی زیاد بوده.... خیلی...

خیلی پر درده! و پر اضطراب! لحظات به سختی میگذره! همش انگار معلقی و تازه نوسان هم داری... انگار زمان معنیش رو از دست داده.... مثل یه جور فروپاشی...

 یه دفعه حس میکنی دستات از استرس سرد و بی رنگ شده... انگار راه نفس تنگ تر و تنگ تر میشه..............................

در اندرون من خسته دل ندانم کیست             که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

+ نوشته شده توسط نی پرست در دوشنبه 3 اردیبهشت1386 و ساعت 23:21 |